کد خبر : 117

داستان «شکسپیر و شرکا» از اوایل قرن بیستم شروع می‌شود. هنگامی که پاریس به صورت منزلگاهی برای گروهی از نویسنده‌هایی در آمد که به «نسل گمشده» مشهورند.

برخی پاتوق‌ها و مکان‌ها خاطره انگیز می‌شوند، آن قدر که پس از سال‌ها می‌توانی به آنها برگردی و خاطره‌هایت را مرور کنی. گاهی برخی پاتوق‌ها؛ حافظه تاریخی یک ملت می‌شوند، مانند کافه نادری که روزگاری جمعی از نویسندگان ادبیات به این کافه رفت و آمد داشتند. این روزها، کتابی پرفروش شده که داستان یکی از همین مکان‌هاست. کتابفروشی «شکپیر و شرکا» ساختمانی در پاریس است که به دلیل حضور امثال همینگوی، جیمز جویس و عده‌ای دیگر از نویسندگان مطرح غربی در تاریخ فرانسه ماندگار شده است. در ساحل غربی رود سن، کتابفروشی شکسپیر و شرکا را، 50 سال پیش یک آمریکایی جلای وطن کرده راه انداخت. این کتابفروشی جای عجیب و غریبی است. هم کتابفروشی، هم کتابخانه و هم مهمانسرا و هم موزه است. حتی در شهری مثل پاریس که هر مسافری در هر گوشه و کنارش، مکان‌های جذاب زیاد می‌بیند؛ این کتابفروشی در میان کافه‌های توریستی گران قیمت جلوه ویژه‌ای دارد.

ماجرا با سیلویا بیچ شروع شد. او 14 ساله بود که نخستین بار به اروپا سفر کرد. پدرش،کشیشی از کلیسای پرسبیتری، دستیار کشیش کلیسای آمریکایی پاریس انتخاب شده بود و در سال 1901 خانواده‌اش را به پاریس آورد. بیچ عاشق پاریس شد و بعد از کارکردن به عنوان پرستار در جنگ جهانی اول، به آن شهر بازگشت تا ساکن آن شود. او که فکر و ذکرش ادبیات بود و از نیاز شدید به کتاب‌های انگلیسی خبر داشت، کتاب‌فروشی اصلی «شکسپیر و شرکا» را در نوامبر 1919 در خیابان دوپویترن افتتاح کرد. با اشغال پاریس توسط نازی‌ها، مغازۀ اصلی «شکسپیر و شرکا» در سال 1941 بسته شد. آدم‌های رمانتیک می‌گویند بعد از اینکه بیچ از فروش آخرین نسخه «شب‌زنده‌داری فینگن‌ها» به افسری نازی خودداری کرد، آنها مغازه را تعطیل کردند و دیگران باور دارند شهرت مغازه با ساز مخالف‌زدن‌های خلاقانه‌اش آلمان‌ها را نگران کرده بود. وقتی در سال 1944 همینگوی همراه نیروهای آمریکایی وارد پاریس شد، خود شخصا ساختمان کتاب‌فروشی را آزاد کرد؛ اما بیچ ترجیح داد بازنشسته شود و دیگر هرگز درهای مغازه را باز نکرد.

ده سال بعد کتاب‌فروشی مشابهی در فاصله‌ای نه‌چندان دور از مغازۀ قدیمی باز شد. این بار توسط جرج ویتمن. او مغازه‌اش را در اوت 1951 افتتاح کرد و در ابتدا کتاب‌فروشی‌اش را «لومیسترال» نامید. او بر اساس مرام مارکسیستی «ببخش آنچه را می‌توانی؛ بگیر آنچه را لازم داری» زندگی می‌کرد و با همین روحیه بود که کتاب‌فروشی را راه انداخت. از همان روز اول برای دوستانی که نیاز به جایی برای خواب داشتند، تختی پشت مغازه گذاشت؛ سوپ را برای مراجعان گرسنه آماده و داغ نگه می‌داشت و برای کسانی که نمی‌توانستند پول کتاب‌ها را بپردازند، کتابخانۀ امانتی رایگان درست می‌کرد. شب 15 اوت 1951 نخستین شبی بود که او به نویسنده‌ای جای خواب داد، پل ابلمن نمایشنامه‌نویس که بعدها کتاب‌هایی از جمله «صداهایی می‌شنوم» را نوشت. وی آن شب را چنین به خاطر می‌آورد: «تختش بی‌اندازه بد و ناراحت بود؛ اما جرج لطف داشت و من جای دیگری نداشتم بروم.» در سال 1963 جرج تولد 50 سالگی‌اش را جشن گرفت و یک سال بعد نام مغازه را تغییر داد. او مدت‌ها از هواخواهان سیلویا بیچ و عاشق نام «شکسپیر و شرکا» بود و آن را اینگونه توصیف می‌کرد: «رمانی در سه کلمه». بعد از مرگ بیچ در سال 1962، جرج مجموعۀ کتاب‌های او را خرید و بعد در سال 1964 نام مغازه‌اش را به «شکسپیر و شرکا» تغییر داد. اگرچه اسم مغازه حالا ادبی‌تر بود؛ اما خود مغازه سیاسی‌تر شد. جرج همچنان آدم‌های تندرو و نویسندگانی که از پاریس می‌گذشتند، در کتاب‌فروشی‌اش جای می‌داد؛ اما با این حال مجموعۀ سخنرانی‌هایی با عنوان «دانشگاه آزاد پاریس» هم برگزار می‌کرد، اعتراضی طولانی علیه جنگ ویتنام را رهبری و دانشجویان شورش می 1968 را لابلای کتاب‌های خود پنهان می‌کرد. او حتی به شوخی می‌گفت «شکسپیر و شرکا» مدرک افتخاری ال اس دی می‌دهد؛ با سنجاق سینه‌های «عشق، نه جنگ» به عنوان گواهی‌نامه.

در دهه‌های 70 تا 90 شهرت جرج و مغازه‌اش مدام بیشتر شد. «شکسپیر و شرکا» اتاق به اتاق بزرگ شد تا اینکه سه طبقه از ساختمان را دربر گرفت. هر بار که فضا بزرگ‌تر می‌شد، جرج همیشه کاری می‌کرد که چند تخت هم اضافه شود و این قضیه که در ساحل چپ سن در پاریس، کتاب‌فروشی عجیبی وجود دارد که می‌توانی مجانی در آن بخوابی، در گوشه و کنار دنیا سر زبان‌ها افتاد. کرورکرور آدم می‌آمد و جرج همه را دعوت به ماندن می‌کرد، دست‌کم به آن تعدادی که کتاب‌فروشی می‌توانست عملا در خود جای دهد. نسلی از نویسندگان و خانه‌به‌دوش‌ها سرپناه یافتند و تغذیه شدند و بعد فرزندان آن نسل. وی یکی از دیوارها، عکسی از جورج صاحب کتابفروشی با دوست قدیمی اش لارنس فرلینگتی ، شاعر آمریکایی و صاحب یک کتابفروشی دیگر در شهر سان فرانسیسکو ، به نام «سیتی لایتز» است. این دونفر کتابفروشی‌های خود را  خواهر خوانده یکدیگر می‌دانند اما شباهت زیادی بین این دو کتابفروشی وجود ندارد . « سیتی لایتز» یک کتابفروشی حرفه‌ای و جدی است. اما آن چه این پیوند خانوادگی را برقرار می کند، دلبستگی مشترک آنها به ادبیات، شعر است. جورج 88 سال دارد و فرلینگی 82 سال دارد آنها یک عمر سرو کله زدن با کتاب و با نویسندگان و با ناشران مختلف این دو نفر را به هم نزدیک کرده است . این دونفر کتاب‌های بسیاری از نویسندگان و شاعران بزرگ قرن بیستم را چاپ کرده‌اند و به آنها و به خیل عظیمی از نویسندگان بی‌نام و نشان پناه داده‌اند و جای خواب داده‌اند و غذا داده‌اند.

در انتهای کتابفروشی  شکسپیر و شرکا، پشت سر قفسه‌های گرد و خاک گرفته و پر از انبوه کتاب‌های ریز و درشت چاپ جدید و قدیم و در میان شماره‌های بسیار قدیمی مجله «نشنال جئوگرافیک» یک پلکان چوبی به طبقه بالا می رود. در این قسمت کتاب‌های کودکان قرار دارد. به بالاس سرت که نگاه کنی سقف‌های ترک دار و دود زده ای را می بینی که یادآور آتش سوزی سال 1991 است. آتش سوزی که چیزی نمانده بود، کتابفروشی را تبدیل به تلی از خاکستر کند. از زمانی که آنائیس نین یادداشت‌های روزانه‌اش را در سال‌های 1950 می نوشت ، چیز زیادی فرق نکرده است. او در کتابش نوشته «کنار رودسن،یک کتابفروشی بود با پنجره‌های کوچک و پشت دری‌های چین و چروک دار و آنجا مرد ریشویی بود به اسم جورج ویتمن که با آن قیافه روحانی وسط کتاب‌ها وول می‌خورد.هم کتاب امانت می داد و هم به کتابخوان‌ها ی بی پول در طبقه بالا جا می داد و هیچ اشتیاقی هم نداشت که کتابهایش را بفروشد . ته مغازه ، در یک اتاق کوچک  خیلی شلوغ پلوغ ، پشت میزی بغل بخاری نشسته بود . همه آنهایی که به دنبال کتاب می آمدند می‌نشستند با او به حرف زدن و جورج همان طور که با آنها حرف می‌زد ، نامه‌هاش را می نوشت و کتاب سفارش می داد. پله‌های باور نکردنی باریک و گردی راه داشت به اتاق خوابی آن بالا که اتاق خواب همگانی بودو هنری میلر و مشتری‌های دیگر گاهی وقتها آنجا ماندگار می‌شدند...» وقتی که چشمهات به نور ملایم توی اتاق‌ها عادت کند، پشت سر قفسه‌ها، چمدان‌ها و کوله پشتی‌ها و تی شرت‌ها و حوله‌ها را می‌بینی و اینجا و آنجا کیسه‌های خواب و نیمکت‌هایی که بعد از بسته شدن مغازه به تخت خواب تبدیل می‌شوند. جورج مقدم همه مشتری‌ها را گرامی می‌دارد، به همگی غذا می‌دهد و اجازه می‌دهد که تا هر وقت دلشان بخواهد آنجا بمانند.

داستان «شکسپیر و شرکا» از اوایل قرن بیستم شروع می‌شود. هنگامی که پاریس به صورت منزلگاهی برای گروهی از نویسنده‌هایی در آمد که به «نسل گمشده» مشهورند.ارنست همینگوی، جیمز جویس، ازراپاوند ، اسکات فیتز جرالد ، جان دوس پاسوس و گرترود استاین زیبایی پاریس، فرهنگ خاص مردمانش، مهمان نوازی و گذشته از همه اینها ، ارزان بودن این شهر آنها را به اینجا کشاند. ارنست همینگوی در خاطرات خود از پاریس در کتاب «جشن بی‌کران»، «شکسپیر و شرکا»ی بیچ را اینگونه معرفی کرده است: «مکانی صمیمی و شاد با اجاقی بزرگ در زمستان، میز و قفسه‌های کتاب، کتاب‌های تازه در ویترین و عکس‌هایی از نویسندگان مشهور، هم زنده و هم مرده روی دیوارها». منطقه سوربون به ویژه پر از هتل‌ها و رستوران‌های ارزان قیمت بود و یک سنت ادبی آوانگارد در کافه‌های ساحل غربی پا می‌گرفت. شاید بد نباشد بدانید که آن روزهایی که جمیز جویس ایرلندی به این کتابفروشی رفت و آمد داشت، یک نویسنده تازه‌کار و بی‌نام و نشان به حساب می‌آمد. وقتی ناشران از چاپ اولیس سر باز زدند، این بیچ بود که برای ویرایش و چاپ «اولیس» پول جمع‌کرد و بعدها کتاب «اولیس»او سروصدای بسیار در محافل ادبی جهان به پا کرد.

 

جرمی مرسر چگونه «شکسپیر و شرکا» نوشت؟

آنچه در این کتاب آمده داستان چگونگی پناه گرفتن جرمی مرسر در یک کتابفروشی قدیمی عجیب و غریب در پاریس و ماجراهای جالبی است که طی اقامتش برای او اتفاق افتاده است. وی در یادداشت خود بر کتاب نوشته است: «در نوشتن خاطراتی از این دست، حقیقت سیال می‌شود. بازگویی واقعیت همه آنچه باعث آمدن من به فرانسه شد و تمام آنچه در کتابفروشی رخ داد، احتیاج به حجمی بسیار بیشتر از این کتاب داشت. بنابراین رویدادها خلاصه، فشرده و باز خلاصه شدند. برخی رویدادها از حیث زمانی اندکی پس و پیش و رویدادهایی به شکل انتخابی حذف یا جرح و تعدیل شده‌اند.گذشته از موارد فوق، این داستان تا جایی که امکان دارد به حقیقت نزدیک است.» نویسنده در این کتاب می‌گوید: «زمانی که من در ژانویه سال 2000 فنجان چایم را در "شکسپیر و شرکا" نوشیدم، جرج به مردم می‌گفت که به 40 هزار نفر اجازه داده است در مغازه‌اش بخوابند، یعنی بیش از جمعیت شهرش. بعد از آن روز اول در کتابفروشی، قصد کردم که من نفر بعدی باشم.»

شکسپیر و شرکا

نویسنده: جرمی مرسر

مترجم: پویه میثاقی

ناشر: مرکز

تاریخ چاپ: 1394

مکان چاپ: تهران

تیراژ: 1000

ارسال نظر

advertise advertise advertise advertise advertise advertise advertise
02188004648 , 02188004647 تهران خیابان بیست و هفتم کردستان خیابان اول خیابان بیست و هشتم پلاک 20 تهران خیابان نامجو نبش کوچه محلوجیان پلاک 2 واحد 3