کد خبر : 362

هفته نامه "شهر امید" در هفدهمین شماره خود نوشت:

با قحطی سراسری سال‌های ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ خورشیدی که در زمان احمد شاه قاجار در ایران آغاز شد ایران در وضعیتی دشوار قرار گرفت و کشور تقریبا فلج شد.

1- قحطی سراسری سال‌های ۱۲۹۶ تا ۱۲۹۸ خورشیدی که در زمان احمد شاه قاجار و هم‌زمان با پایان جنگ یکم جهانی، در ایران آغاز شد، به روایت تاریخ‌نگاران، از نظر شدت و گستردگی، دومین قحطی ایران در سده‌های سیزدهم و چهاردهم هجری به شمار می‌آید.

درباره چگونگی بروز این قحطی، عوامل گوناگون موردتوجه قرار گرفته و معرفی شده است؛ از خشک‌سالی و کمبود بارش تا هجوم کشورهای خارجی و غارت منابع ایران.

برخی اما عوامل طبیعی و اقلیمی را در بروز این خشک‌سالی موثر می‌دانند. هرچه بود اما سرتاسر ایران در وضعیتی دشوار قرار گرفت و کشور تقریبا فلج شد.

برخی تاریخ‌نگاران و پژوهشگران برآنند که در میانه این قحطی یک‌سوم مردم از میان رفتند. از آغاز قحطی نه تنها چشم‌اندازی روشن پیش روی مردم قرار نداشت، که، هر چه می‌گذشت به روایت جان لارنس کالدول وزیر مختار آمریکا در ایران اوضاع قحطی بدتر و بی‌نظمی تا شمال غرب ایران گسترده می‌شد.

روزنامه رعد 21 دی 1296 خورشیدی، از جان‌باختن 51 نفر در اثر گرسنگی و سرما در خیابان‌های تهران در یک هفته گزارش می‌دهد. عین‌السلطنه در روزنامه خاطراتش، این آمار را حتی به صد نفر در روز نیز می‌رساند. مردم از شدت گرسنگی، حتی مردار حیوان و نیز برگ‌های علف‌هایی را می‌خوردند که هنوز پژمرده نشده بودند. حتی در برخی از جاها برگ خشک درختان به فروش می‌رسید. پولی اگر در جیب بود برای خرید نان مصرف می‌شد. مردم از رنج و تعب، نوزادان خود را سر راه می‌گذاشتند تا کسی به دادشان برسد. آنگونه که منابع شهادت داده‌اند، مردار انسان نیز خورده می‌شد. مرگ و مهاجرت چهره شهرها را غمگین و غمگین‌تر می‌کرد. دولت برای رفع گرسنگی مردم دم‌پختکی را تهیه و توزیع می‌کرد «این قحطی که در تداول عامه از آن به‌عنوان‌ مجاعه یا سال مجاعه و نیز سال دمپختکی یاد می‌شود به اندازه‌ای مهیب و بزرگ بود که مردم تا مدت‌ها، حوادث و وقایع پیش و پس از آن را از نظر زمانی، با همان معیار می‌سنجیدند. مثلا می‌گفتند فلان شخص در سال مجاعه به دنیا آمد یا فوت بهمان کس، پنج سال بعد از مجاعه روی داد.»

 

2- این قحطی تلفات فراوان جانی بر جای گذاشت اما در این میانه می‌توان رگه‌هایی هر چند کم‌رنگ از حضور مردم و جامعه در نیکوکاری و کمک به همنوعان را به تماشا نشست. با وجود تلاش‌هایی که به گونه پراکنده و البته همراه بی‌تدبیری از سوی دولت صورت می‌پذیرفت، اما آنگونه که منابع تاریخی روایت کرده‌اند، دست‌کم در تهران تلاش‌هایی سازمان‌یافته از سوی جامعه و مردم در قالب نهادهایی متشکل، برای کمک به مردم صورت نمی‌گرفت؛ آن نهادها یا وجود نداشتند یا دستاورد تلاش‌هایشان به‌گونه‌ای نبود که اثری پررنگ در مدارک و کتاب‌های تاریخی بر جای بگذارند. حضور داوطلبانه و منفرد مردم، بیشتر موردتوجه قرار گرفته است.

 

روایت جعفر شهری از کوچه‌ها و خیابان‌های تهران، بیانگر این وضعیت است «در این قحطی اگر اهل خیری هم یافت شد باز از میان همان طبقات فقیر و افراد متوسط بودند که در نقاط شهر دیگ‌های دمپخت نذری ببار می‌گذاردند و باز از میان همین گروه که اجساد مردگان را شسته، کفن پوشانده بخاکشان می‌سپردند.» شاید همین نبود نهادهای سازمان‌یافته خیریه مردمی به‌ویژه در پایتخت بود که چند سال بعد، زمینه و ضرورتی برای پیدایش جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران در سال‌های پایانی دوره قاجار فراهم آورد. مردم در این شرایط برای برون‌رفت از روزهای بحرانی، راهی جست‌وجو می‌کردند. یک نهاد خیریه به نام کمیته مرکزی صدقات برای فقیران شهر تهران اقداماتی را انجام داد. اقدامات آن‌ها در این موارد خلاصه می‌شد؛ اختصاص باغ اعتمادحضور با تجهیزات برای اقامت فقیران، باغی دیگر برای زنان و کودکان تهیدست، پناه دادن به هزار نفر و ساخت حمام برای آن‌ها و تامین لباس مناسب و جیره روزانه، درمان بیماران و نگهداری از زنان باردار و تامین شیر برای کودکان، تاسیس یک بیمارستان و سرانجام ایجاد کارخانه‌ای قالی‌بافی برای زنان. هیاتی از نوع‌دوستان در پاییز سال 1296 برای کمک‌رسانی به فقرا و مجمعی به نام مجمع خیریه تهران تاسیس شد.

همچنین هیات متحده خمسه مقیم تهران یک باب دارالمساکین در جنب بازارچه حاجی آقا محسن تاسیس کرد و پنجاه نفر از فقیران بی‌دست‌وپا را در آنجا مورد حمایت قرار داد. افزون بر این‌ها، فعالیت‌هایی از سوی افراد خیر و انسان‌دوست به‌ویژه هنرمندان انجام شد. به‌طور مثال عایدات دو تئاتر به مردم قحطی‌زده اختصاص داده شد. عایدات یک تئاتر در بهمن ماه در گراند هتل تهران، زیر نظارت مجمع آذربایجانیان توسط کمیسیون خیریه مرکزی به دارالمساکین هدیه شد. قحطی و مشکلات کشور تا دو سال طول کشید. پس از دو سال آهسته‌آهسته چهره شهرها و روستاها عوض شد اما خاطره تلخ آن تا سال‌ها در یادها ماند.

*******************************

روایت تاریخ‌نگارانه از یک قحطی

* جعفر شهری، تاریخ‌نگار فرهنگ و زندگی مردم تهران قدیم: «هر چند سال یک مرتبه قحطی می‌آمد و تنها لازم بود که زمستانی کاملا زمستان نشده یا حداقل در طهران و اطراف آن نشده باشد، که فورا درباریان و معممین درباری که همه صاحب دهات و قارء و قصبات بسیار و مالک اراضی بیحساب زراعت بودند محصول خود را پنهان نموده از دسترس بدور داشته یک لا به چند لا بفروش برسانند و روی این حساب هر چند سال یک بار قحطی‌ای گریبانگیر مردم گشته عده بیشماری از گرسنگی تلف شده رهسپار دیار عدم می‌گردیدند. از جمله یکی قحطی سال‌های 1336 و 1337 قمری بود که در آن نزدیک به دو سوم مردم تهران تلف شده، کاه و یونجه و پوست هندوانه خربزه و برگ درخت و پوست خیک و خون مذبوح حیوانات و حتی گوشت خر و یابو و سگ و گربه می‌خوردند ... در این قحطی دو امر عجیب واقع شد یکی اینکه بسا شنیده شد که مردم یکدگر را دریده، حتی فرزندان خود را می‌خوردند و هنوز محتکرین حاضر به گشودن در انبارهای ارزاق خود و فروش آنها نمی‌شدند. و دیگر در آن زمان حتی نانواها از گرسنگی مردند.»

* قهرمان‌میرزا عین‌السلطنه در کتاب روزنامه خاطرات عین‌السلطنه: «قحط و غلا در ایران شدت کرده، عدم وسایل حمل‌ونقل خیلی کمتر از سابق است به این واسطه اگر نقطه‌ای هم فراوانی است، حمل آن غیرمقدور شده است. در اغلب شهرها فریاد الجوع الجوع بلند است و خلق خدا تلف می‌شوند.»

* میرزا خلیل خان ثقفی (اعلم‏الدوله)، یکی از طبیبان دربار در دوره قاجار: «از یکی از گذرگاه‌های تهران عبور می‏کردم. به بازارچه‌ای رسیدم که در آنجا دکان دمپخت‌پزی بود. روبه‌روی آن دکان، دو نفر زن پشت به دیوار ایستاده بودند. یکی از آنها پیرزنی بود صغیرالجثه و دیگری زنی جوان و بلندقامت. پیرزن که صورتش باز بود و کاسه گلینی در دست داشت، گریه‏‌کنان گفت: ای آقا، به من و این دختر بدبختم رحم کنید؛ یک چارک از این دمپخت خریده و به ما بدهید، مدتی است که هیچ‌کدام غذا نخورده‌ایم و نزدیک است از گرسنگی هلاک شویم. ... یک چارک دمپخت خریده و در کاسه آنها ریختم. همان‌جا مشغول خوردن شدند و به‌طوری سریع این کار را انجام دادند که من هنوز فکر خود را درباره وضع آنها تمام نکرده بودم، دیدم که دمپخت را تمام کردند. گفتم: اگر سیر نشده‏‌اید یک چارک دیگر برایتان بخرم، گفتند: آری بخرید و مرحمت کنید، خداوند به شما اجر خیر بدهد و سایه‏‌تان را از سر اهل و عیالتان کم نکند.»

*******************************

یک خاطره از روزگار کودکی؛ تبریز قحطی‌زده

دکتر غلامعلی آدرخشی*

در سالی که مادرم درگذشت جنگ جهانی اول هنوز بپایان نرسیده بود. ایران با آنکه بی‌طرف بود و در جنگ دخالتی نداشت نیروهای روسی و انگلیسی و عثمانی کشور را میدان تاخت‌وتاز کرده بودند و شاخه‌ای از قوای آلمانی که در عراق همدوش سپاهیان ترک با انگلیس‌ها می‌جنگیدند بایران نزدیک می‌شدند. در آن ایام نرخ اجناس داخلی و خارجی بالا رفت. غذا و پوشاک کمیاب شد، بدنبال خشک‌سالی و ناامنی آتش قحطی زبانه کشید. در این گیر و دار حصبه بومی و نیز گریپ وبامانندی که برخی آن را گریپ اسپانیائی می‌نامیدند، در زادگاه من تبریز بیداد می‌کرد. می‌گفتند مرض اخیر را سپاهیان هندی دولت انگلیس از جنوب یا لشکریان روسی از جبهه غرب اروپا به ایران آورده‌اند. هر روز در راه دبستان می‌دیدم که دهها بیمار از زن و مرد خصوصا کودکان برهنه در کنار کوچه‌ها و هشتی خانه‌ها از بی‌غذائی و بی‌دوائی جان داده‌اند و وسائل کفن و دفن آنها فراهم نشده است و آنها که زنده‌اند از زور گرسنگی استخوان‌های گاو و گوسفند را از زباله‌دانها بیرون می‌کشند و می‌کوبند و با تخمه، پوست خربزه و هندوانه و خیار مخلوط می‌کنند و می‌خورند.

در آن روزگار وانفسا چند ملاک و محتکر بی‌انصاف گندم و جو و برنج و حبوبات ... و حتی سیب‌زمینی را انبار می‌کردند تا بقیمت گرانتر بفروشند. یک خروار گندم اگر پیدا می‌شد معادل سیصد تومان آن روز- یعنی در زمانی که یک معلم دبستان از سه تا هشت تومان حقوق می‌گرفت- قیمت داشت. یکی از این محتکران را که ... بانفوذ و مقتدر و ثروتمند شهر بود، روزی سه مرد نقابدار نزدیک ظهر و موقعی که از برچیدن ختم یکی از اعیان برمی‌گشت از کالسکه بیرون کشیدند و با سرش کشتند و طپانچه بدست در درشکه‌ای نشستند و فرار کردند. من خودم شاهد این واقعه بودم.

البته عده زیادی از مردم نیکوکار هم در آن شهر بودند که با وجود تنگدستی می‌کوشیدند با جمع‌آوری اعانه دیگ‌های دم‌پخت بار کنند و اقلا یک وعده غذا در روز به جمعی از گرسنگان برسانند. دم در مطب چندین طبیب معدود شهر و در مقابل دکانهای عطاری که فلوس و دواهای ضد حصبه می‌فروختند صف‌های طولانی در انتظار ایستاده بودند. دوا هم نایاب شده بود. این کوشش‌ها بجائی نمی‌رسید و در جماعت قحطی‌زده حال عصیانی پیدا شده بود.

*مقاله «تبریز قحطی‌زده ...» در کتاب «خاطرات سیاسی و تاریخی»؛ سیدمحمدعلی جمال‌زاده، شمس‌الدین میرعلایی، سیف‌الله وحیدنیا و ... .

مژگان جعفری/ روزنامه‌نگار

ارسال نظر

advertise advertise advertise advertise advertise advertise advertise
02188004648 , 02188004647 تهران خیابان بیست و هفتم کردستان خیابان اول خیابان بیست و هشتم پلاک 20 تهران خیابان نامجو نبش کوچه محلوجیان پلاک 2 واحد 3