کد خبر : 394

هفته نامه "شهر امید" در بیستمین شماره خود نوشت:

امی پرودی نویسنده، بازیگر، طراح لباس، سخنران انگیزشی، موسس بنیاد خیریه، قهرمان اسنوبورد حرفه‌ای و برنده مدال‌های طلای جهانی است.

داستان زندگی امی پرودی را باید از زبان خودش شنید. او که متولد سال 1979 است برای رسیدن به موقعیت کنونی از مسیر سخت و عجیبی گذشته است. این قهرمان اسنوبورد در حالی مدال جهانی این رشته را کسب کرد که چندی پیش از آن دو پایش را از دست داده بود.

او در سال 2012 از سوی کمیته بین‌المللی پاراالمپیک به‌عنوان یکی از 15 ورزشکار برجسته و تاثیرگذار جهان شناخته شد. او نویسنده، بازیگر، طراح لباس، سخنران انگیزشی، موسس بنیاد خیریه، قهرمان اسنوبورد حرفه‌ای و برنده مدال‌های طلای جهانی است.

امی پرودی که امروز الگوی جوانان زیادی در سراسر دنیا است، در سال 2011 در دانشگاه پنسیلوانیا حرف‌های شگفت‌انگیزی زد و زندگی‌اش را مرور کرد.

سخنرانی در دانشگاه پنسیلوانیا

اگر زندگی‌تان یک کتاب بود و شما نویسنده‌اش بودید، دوست داشتید داستان زندگی‌تان چطور پیش برود؟ این سوالی بود که مسیر زندگی‌ام را تغییر داد. من که در یکی از بیابان‌های داغ لاس‌وگاس بزرگ شدم، همیشه آرزو داشتم دور دنیا را بگردم و بتوانم جایی پر از برف زندگی کنم. این رویا و زندگی، تصویری بود که همیشه همراهم بود. بنابراین وقتی در 19 سالگی از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدم به مکانی پر از برف رفتم و ماساژوری پیشه کردم. این شغل به ‌وسیله خاصی نیاز نداشت و تنها با استفاده از دست‌هایم و تخت ماساژ می‌توانستم به‌راحتی کار کنم. آنجا اسنوبورد سواری را شروع کردم و برای اولین بار در زندگی حس کردم آزاد و مستقلم. اما عمر این حس زیاد نبود و حادثه مسیر زندگی‌ام را به کلی تغییر داد.

من با خیال این‌که سرما خورده‌ام، یک روز کمی زودتر از سر کار به خانه برگشتم، اما در کمتر از 24 ساعت در بیمارستان بستری شدم و با شانس کمتر از 2 درصد برای زنده ماندن تحت مراقبت‌های ویژه قرار گرفتم. زمانی که به کما رفتم دکترها تشخیص دادند به مننژیت باکتریایی - عفونتی خونی ویروسی که به‌شدت کشنده است - مبتلا شده‌ام و پس از مدتی پاها، کلیه‌ها و شنوایی گوش چپم را از دست دادم.  

اما زنده ماندم و وقتی والدینم مرا روی ویلچر نشاندند و از بیمارستان به خانه بردند، حس می‌کردم عروسکی هستم که تکه‌هایی از بدنش جدا و وصله‌پینه شده است. تا اینکه چند هفته بعد برای اولین بار پاهای جدیدم را دیدم. ساق پاهایم از یک‌ تکه فلز سنگین تشکیل شده بود و لوله‌هایی به هم پیچ شده نقش قوزک پاها را بازی می‌کردند و نوار پلاستیکی زرد رنگ که شبیه رگ بود از پنجه تا قوزک پایم امتداد یافته بود. من نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم است اما هیچ‌وقت انتظار این را نداشتم. خوب به یاد دارم مادرم کنارم بود و هر دوی‌مان اشک می‌ریختیم. پاهایم را پوشیدم و ایستادم. دردناک و محدودکننده بودند و با خودم فکر می‌کردم چگونه به سفر بروم و زندگی هیجان‌انگیزی داشته باشم و اسنوبورد سواری کنم؟

آن روز پس از بازگشت به خانه به رختخواب خزیدم و ماه‌ها از آن خارج نشدم که نتیجه‌اش ضعف مفرط و نابودی جسمی و روحی بود.

اما می‌دانستم برای داشتن زندگی تازه باید « امی» گذشته را فراموش کنم و یاد بگیرم «امی» جدید را بپذیرم.

پس از پشت سر گذاشتن افسردگی شدید، اتفاقی تازه درون من رخ داد. با خودم فکر کردم حالا که باید با این وضعیت کنار بیایم، می‌توانم به مزیت‌های آن فکر کنم. به اینکه دیگر لازم نیست برای همیشه قدم 165 سانتیمتر باشد و می‌توانم هرچقدر دلم می‌خواهد قد بلند باشم. یا اگر با کسی که قد کوتاهی دارد قرار می‌گذارم می‌توانم کوتاه باشم و اگر بخواهم دوباره اسنوبورد سواری کنم پاهایم یخ نمی‌زنند و...

در این لحظه سوالی از خودم پرسیدم که تعریف واقعی زندگی بود. با خودم گفتم اگر زندگی‌ام کتاب بود و من نویسنده‌اش بودم، دوست داشتم داستان چطور پیش برود؟ و شروع کردم به خیال‌پردازی. خودم را مثل کودک تصور کردم. خودم را دیدم که با وقار راه می‌روم و در سفر به دیگران کمک می‌کنم و از اسنوبورد سواری لذت می‌برم. این‌گونه بود که فصل جدیدی در زندگی‌ام شروع شد.

چهار ماه بعد من دوباره سوار اسنوبورد شدم. البته همه‌چیز آن‌طور که دوست داشتم پیش نمی‌رفت. زانوها و مچ پاهایم راحت خم نمی‌شدند و یک‌بار اتفاق وحشتناکی افتاد و کسانی را که برای اسکی روی بالابر سوار شده بودند واقعا ناراحت کردم. از روی بالابر افتادم و پاهایم که به اسنوبورد چسبیده بودند به سمت پایین کوه سر خورند درحالی‌که خودم بالای کوه بودم.

البته من هم شوکه و ناامید شده بودم اما می‌دانستم اگر بتوانم یک جفت پای مناسب پیدا کنم به‌راحتی می‌توانم این کار را انجام بدهم.

همان وقت بود که فهمیدم مرزها و موانع تنها می‌توانند دو کار انجام دهند: 1- ما را در مسیرمان متوقف کنند، 2- ما را مجبور کنند خلاق باشیم.

من گزینه دوم را انتخاب کردم و پس از یک سال تحقیق بالاخره موفق شدم با همکاری سازنده‌ای محلی پاهایم را بسازم، اسنوبورد سواری را ادامه دهم، به سرکار و دانشگاه برگردم و در سال 2005 موسسه خیریه غیرانتفاعی برای جوانانی که از معلولیت جسمی رنج می‌بردند تاسیس کنم تا به آن‌ها در ورود به بازی‌های پر تحرک کمک کنم. همچنین با سفر به کشور آفریقای جنوبی به هزاران کودک کمک کردم تا کفش به پا کنند و به مدرسه بروند.

یازده سال پیش وقتی پاهایم را از دست دادم نمی‌دانستم چه چیزی در انتظارم است. امروز اگر از من بپرسید می‌خواهم شرایطم را تغییر دهم؟ می‌گویم نه چون پاهایم ناتوانم نکرده‌اند و توانایی شکستن محدودیت‌ها را به من داده‌اند.

امروز می‌خواهم به شما بگویم چالش‌ها و محدودیت‌ها موضوعی منفی نیستند. آن‌ها موهبت‌ها و هدایای شگفت‌انگیزند که به عقب رانده شدن مرزها کمک می‌کنند.  

 

ارسال نظر

advertise advertise advertise advertise advertise advertise advertise
02188004648 , 02188004647 تهران خیابان بیست و هفتم کردستان خیابان اول خیابان بیست و هشتم پلاک 20 تهران خیابان نامجو نبش کوچه محلوجیان پلاک 2 واحد 3