کد خبر : 512

هفته نامه "شهر امید" در بیست و نهمین شماره خود نوشت:

فاطمه جمالی بحری مادر مهربانی که هیچ وقت فرزندی نداشت برای آخرتش خانه ای که در آن سکونت دارد را وقف کهریزکی ها کرد.

 انجام وقف همانند بسیاری از فعالیت‌های خداپسندانه دیگر کار هر کسی نیست و به فردی نیاز دارد که قادر باشد با پشت پا زدن به همه لذت‌های مالی و رفاهی که انجام ندادن این کار برای او به ارمغان می‌آورد، تصمیمی بزرگ بگیرد و خود را در معرض آزمون از دست دادن قرار دهد.

 

«فاطمه جمالی بحری» وقف‌کننده موسسه «کهریزک» است. او با تعصب خاصی از عشق و علاقه‌اش به مددکاران و مسئولان این موسسه سخن می‌گوید و دلگرم محبت‌های آن‌ها و قدردان همه زحماتی است که برای او کشیده‌اند.

لطفا مختصری درباره خودتان بگویید.

فاطمه جمالی بحری 72 ساله و متولد محله امیریه تهران هستم. متاهل بودم اما فرزندی ندارم. اگر اجازه دهید اندکی درباره سرگذشت زندگی‌ام برایتان بگویم.

من پنج سال داشتم و برادرم دوساله بود که مادرم را در اثر زایمان از دست دادیم. پدرم کارمند ساده راه‌آهن و فردی درستکار، زحمتکش و راستگو بود. او به دلیل آنکه فرزندانی کوچک داشت مجبور به ازدواج دوباره شد. نامادری‌ام کمی بداخلاق و خشن بود و در خانه با وجود سن بسیار کم از من کار می‌کشید و مجبور به خیاطی و نگهداری از برادران و خواهرانم بودم. بعد از مدتی به خاطر کار پدرم به زنجان نقل‌مکان کردیم. در یک روز سرد زمستانی به دلیل اینکه از جمع کردن سفره غذا سرپیچی کرده بودم نامادری‌ام انبر بخاری را به سمتم پرت کرد و سرم شکست و من با همان وضعیت به مدرسه رفتم و در مدرسه مرا به بیمارستان بردند و سرم را بخیه زدند و پانسمان کردند، ولی من از ترس نامادری‌ام چیزی به پدرم نگفتم و به او گفتم که در اثر بازی با برادرم اینطور شده و از آن به بعد خیلی بیشتر از او می‌ترسیدم. من دانش‌آموز بسیار درس‌خوانی بودم ولی اوایل دوره دبیرستان فردی به خواستگاری‌ام آمد و من نیز علی رغم میل باطنی‌ام و به اصرار نامادری درس را رها کرده و با او ازدواج کردم. پس از عروسی در خانه پدرشوهرم ساکن شدیم و شوهرم به فاصله کوتاهی پس از عروسی به سربازی رفت. در پایان دوره سربازی او بود که متوجه نازایی من شدیم و به اصرار خانواده او از هم جدا شده و من به خانه پدری‌ام در شهرستان بازگشتم. ولی پس از مدتی پدر به قصد ادامه تحصیل من به تهران بازگشت و من با سپری کردن دوره‌های شبانه موفق به گرفتن دیپلم شدم و به‌طور همزمان موفق شدم در بیمارستانی در تهران استخدام شوم و بعد از گذراندن دوره‌ای دو ساله به مدت شش سال تکنسین اتاق عمل و زایمان بودم. بیست و نه ساله بودم که از طریق زن عمویم با مرد جاافتاده‌ای آشنا شدم و با او ازدواج کردم و بیست و پنج سال عاشقانه با هم زندگی کردیم و او ده سال قبل فوتش خانه را به نام من کرد.

چه انگیزه‌ای برای وقف خانه و انجام این کار خیر داشتید؟

 

بچه ندارم و برادر و خواهرهایم هرکدام چند خانه و شرایط مالی خیلی خوبی دارند و از من ثروتمندتر هستند. آن‌ها هرکدام دل مشغولی‌های خاص خود را در زندگی دارند و نمی‌توانند بعد از فوت همسرم از من مراقبت کنند. الان تنها نیستم و پشتم به مددکاران موسسه کهریزک گرم است. مثلا زمانی که اتفاقی برایم می‌افتد با مددکاران کهریزک تماس می‌گیرم. آن‌ها هم چون می‌دانند که من تنها زندگی می‌کنم می‌آیند و تنهایم نمی‌گذارند.

خانواده مشوق شما برای انجام فعالیت‌های خیرخواهانه بودند؟

به همه آن‌ها و نامادری‌ام تصمیم وقف خانه و علت آن را اعلام کردم. نامادری‌ام موافق این کار بود و مرا تشویق کرد. او اواخر عمرش مریضی سختی گرفت و من از او نهایت مراقبت و نگهداری را کردم و او درحالی‌که اشک می‌ریخت از من حلالیت طلبید و من نیز چون مشکلات او را با داشتن هشت بچه در خانه در زمان کودکی و نوجوانی‌ام دیده بودم او را بخشیدم و تا زمان فوت او با هم روابط خوبی داشتیم. یکی از دوستانم نیز مرا به وقف خانه تشویق کرد. در ابتدا از انجام این کار می‌ترسیدم زیرا همواره این نگرانی را داشتم که اگر خانه را هدیه کنم و اتفاقی برایم رخ دهد در این صورت هیچکس از من نگهداری و مراقبت نخواهد کرد.

قبل از وقف خانه کار خیر و فعالیت نیکوکارانه دیگری انجام داده‌ بودید؟

هر سال ماه محرم مبلغی به پدرم می‌دادم تا آن را به نیازمندی اهدا کند و بعد از فوت پدرم نیز این عادت همچنان پابرجاست و وظیفه انجام آن را خواهر کوچک‌ترم برعهده گرفته است و گاهی نیز لباس یا خوراکی به کهریزک اهدا می‌کنم و از سال 91 در این زمینه‌ها با موسسه کهریزک همکاری دارم.

چه نیازی دیدید که وقتتان را صرف امور خیریه کنید؟

 

انجام کار خیر را دوست دارم و هرگاه کار خیری انجام می‌دهم اتفاق خوبی برایم رخ می‌دهد. مثلا در دوران کارمندی‌ام  با حقوقم گردنبندی برای خودم خریده بودم که آن را بسیار دوست داشتم و از شوق به‌محض خریدن آن را به گردنم  انداختم. خواهر دوازده‌ساله‌ام خیلی از آن خوشش آمد و من همان موقع آن را درآوردم و به گردنش انداختم. به‌قدری از داشتن آن خوشحال شد که صد برابر لذتی که از خرید گردنبند بردم را با دیدن شوق خواهرم احساس کردم و همان موقع تصمیم گرفتم که هرچه با حقوقم برای خود می‌خرم برای خواهرانم نیز بخرم.

هنگامی‌که همسرم زنده بود آقایی برای تمیز کردن منزل به خانه‌مان رفت‌وآمد داشت و من خیلی اتفاقی متوجه شدم که او قصد خرید خانه‌ای را دارد، از همسرم خواستم که اگر می‌تواند کمک‌هزینه‌ای برای خرید خانه به او بدهد و همسرم نیز به خواست من پول قابل‌توجهی به او داد که او توانست خانه‌اش را عوض کند. شوهرم گفت که این کار را به نیت سلامتی من می‌کند و من از او خواستم که نیتش را برای او فاش نکند، شاید معذب شود و همسرم هم قبول کرد. در حال حاضر  هم به کسانی که برای انجام کارهای منزل به خانه‌ام می‌آیند تا حد توان کمک می‌کنم و برای اعیاد به آن‌ها هدیه‌ای می‌دهم و در کل اصلا انسان خسیسی نیستم.

گذشته شما تا چه میزان در تصمیمی که در آینده برای انجام فعالیت‌های خیرخواهانه گرفتید موثر بود؟

در دوران کودکی و نوجوانی خیلی اذیت شدم ولی به مرور توانستم خاطرات بد را با کمک به دیگران و احسان و بخشش به آن‌ها فراموش کنم و دردهایم را التیام بخشم. هیچ‌گاه به خاطر بچه‌دار نشدن گلایه‌ای از خدا نداشتم و نکردم و همواره شکرگزارش بودم. در سفر مشهد که با همسر مرحومم داشتم در حرم امام رضا (ع) خیلی گریه کردم و از او درخواست کردم که مرا هم مانند همه زنان از نعمت مادر شدن بهره‌مند سازد تا پایه‌های زندگی‌ام بیش از پیش محکم‌تر شود. شب خواب دیدم که دو بچه ‌دارم که یکی چشمش مشکل‌ دارد و دیگری از کمر به پایین فلج است. وقتی از خواب پریدم به درگاه خداوند و پیشگاه امام رضا (ع) استغفار کردم که به‌زور این خواسته را داشتم. گذشته هر انسان هر چقدر تلخ باشد و تجارب بدی را پشت سر گذاشته باشد روح او را صیقل می‌دهد و برای آینده تصمیمات بزرگ‌تر و ارزشمندتری می‌گیرد و این تاثیری بود که گذشته من بر آینده‌ام گذاشت.

شهر امید- آرزو ضیایی

ارسال نظر

advertise advertise advertise advertise advertise advertise advertise
02188004648 , 02188004647 تهران خیابان بیست و هفتم کردستان خیابان اول خیابان بیست و هشتم پلاک 20 تهران خیابان نامجو نبش کوچه محلوجیان پلاک 2 واحد 3