کد خبر : 734

هفته نامه "شهر امید" در چهل و ششمین شماره خود نوشت:

گزارشی از یک روز بیماران اعصاب و روان در «سرای احسان».

در هوای گرم تابستان و زیر تیغ تیز آفتاب، کنار دیوار چمباتمه زده. زانو‌ها را تنگ در آغوش گرفته، انگار چیزی را در شکمش پنهان می‌کند. وقتی که جعفر ساکش را می‌بست، دیگر نگران دلتنگی‌های مادرش نبود. مادر را به خاک سپرد. از این خاک دل کند و برای ادامه تحصیل  رهسپار اتریش شد. زمانی که در غربت دلبسته «اینریت» دختر درسخوان دانشکده شد و بله را از او گرفت، خودش را برای فصل جدیدی از زندگی آماده کرد. باید برای انحصار وراثت به ایران برمی‌گشت. از اینریت خداحافظی کرد و گفت که به‌زودی برمی‌گردد. 

اما حالا 18 سال گذشته و او برنگشته است. همه این سال‌ها به رویاهایش فکر کرده، به پایان رساندن تحصیلات و زندگی در کنار اینریت. بی‌تفاوت به رفت و آمدهای اطرافش به نقطه‌ای نامعلوم و دور، خیلی دور خیره شده. دستی از کلافگی روی سرش می‌کشد و با افسوس زیر لب می‌گوید: «حتما اینریت دکتری‌اش را گرفته و استاد دانشگاه هم شده، وقتی برگشتم ایران، فکر نمی‌کردم برادرهام سهم ارث منو بالا بکشن و از خونه بندازنم بیرون. من بی‌پول و بی‌سرپناه شدم. دیگه نتونستم برگردم اتریش. هیچ شماره‌ای هم از اینریت نداشتم. آخه قرار نبود برنگردم.»

جعفر امروز 18 سال است که همه دقایق عمرش را در حصار دیوارهای بلند این سرا، کیلومترها دور از تهران، تهِ ته کهریزک، جایی که روزی اردوگاه معاندین عراقی بوده، سر کرده. اینجا مرکز نگهداری بیماران اعصاب و روان، اینجا سرای احسان است.

487 بیمار اعصاب و روان، 350 مرد و 137 زن، در اینجا زندگی می‌کنند. بیش از 90 درصدشان دچار اسکیزوفرنی‌اند. خیلی‌هایشان بالای 15 سال است که روزهایشان را با انتظار ملاقات یا برگشت به خانه شب می‌کنند و خیلی‌هایشان هم مفهوم انتظار از ذهنشان رفته. بیمارانی که 100 نفرشان هیچ هویتی ندارند، نه کارت ملی نه شناسنامه و نه هیچ.

سرو و کاج ، نام  2 سالن بزرگ نگهداری مردانه‌اند که جلوی ورودی هر کدام از آن‌ها یک میز و صندلی کوچک چوبی قرار دارد و مردی با لباس کمی تیره‌تر از بیماران آنجا ایستاده. او پدریار است. پدریار مراقب و ناظر بر کار بیماران داخل سالن است. فضای 100 متری سالن پر است از تخت‌های فلزی یک طبقه‌ای که کنار یکدیگر و با فاصله کمی از هم چیده شده‌اند.

اینجا خوابگاه مردانی است که داستان تکراری روزها و شب‌هایشان خواب است و خواب و هیچ صدایی، قیلوله خوابشان را بر هم نمی‌زند. زانوها جمع در میان شکم، جنین‌وار خوابند انگار هیچگاه متولد نشده‌اند. در دنیای خودشانند و شاید هم در پندارشان رفیقی، برادری، مادری، کسی کنارشان نشسته. بعضی‌هایشان در حیاط «کرت، کرت...» قدم‌ها را روی زمین می‌کشند. یکی‌شان که جوان‌تر از بقیه است، شاید 35 ساله، پکی به سیگار می‌زند، نفسش را نگه می‌دارد، نگاهی به سیگارش می‌کند و آن را در میان مشتش پنهان می‌کند. دود سیگار را از بینی بیرون می‌دهد، چشمانش را تنگ می‌کند و دوباره پک می‌زند. هیچ حسی در نگاهش نیست.

چند صد متر آن طرف‌تر از ساختمان مردانه، ساختمانی است که روی تابلوی کوچک سردرش نوشته شده: کارگاه توانبخشی. در یک فضای هزار متری، حدود 200 زن و مرد پشت میز و صندلی‌های بزرگ چوبی نشسته‌اند و مشغول کارند. با دیدن هر غریبه این سیل سلام است که روانه می‌شود و چشمانشان پر از انتظار پاسخی را می‌جویند.

 دور میز مردها خیلی آرام مشغول سمباده زدن تکه چوب‌های کوچک هستند. گوشه‌ای از سالن هم 9 دار قالی برپاست و مردها مشغول بافتن قالی‌اند. گوله‌های رنگی کاموای آویزان از دارها کمی رنگ می‌دهد به ساعت‌های حضور این بیماران در سالن کاردرمانی.  نقشه قالی‌هایشان عمدتا درخت و جنگل است و آهو.

اینجا یک آهوی گریزپا هم دارد. او رکورددار فرار از مجموعه است، احمد که 70 ساله است. «یک دفعه ساعت 1 نصفه شب بیدار شدم و گفتم که وقت فراره، یک قاشق از قبل با خودم آورده بودم. پیچ‌های پنجره را باز کردم، نگهبانمون اسمش فرهاد بود، بهم گفت می‌خوای فرار کنی؟ گفتم نه بابا، فرار برای چی؟ اما فرار کردم از یک دیوار 3 متر و نیمی هم پریدم پایین. اونجا زمین کشاورزی بود و چون زمین را آب داده بودن دمپایی‌ام گِلی شد و سنگین. تمیزش کردم اما وقتی راه افتادم یادم رفت دمپایی‌ام را ببرم. پیاده تا شهر ری رفتم.»

احمد بعد از بارها فرار دوباره خودش برگشته، او جایی را برای ماندن و کسی را برای دیدن نداشته است. برخلاف احمد، رضا، هم خانواده دارد و هم فامیل. چندی پیش که حالش بهبود یافته بود، برگشت، اما کسی منتظر او نبود. رضا داد می‌زد: «مامان حوری، عمه زهرا، منم رضا.» اما خانواده‌اش گفتند که او را نمی‌شناسند.

حالا احمد هرگز به فرار فکر نمی‌کند. فرار بی‌مقصد چه سود! این یکی از بزرگ‌ترین مشکلات سرای احسان است که نمی‌تواند این افراد را به جامعه برگرداند. این مجموعه تاکنون توانسته برای 6 بیمار که بهبود یافته‌اند‌، خانه بگیرد. این افراد هر روز صبح برای کار به سرا می‌آیند و شب‌ها به خانه خود برمی‌گردند. رفت و آمدشان هم با سرویس صورت می‌گیرد.

یکی دیگر از مشکلات اینجا این است که همه افراد با هر سطحی از بیماری کنار هم زندگی می‌کنند و این به دلیل نبود امکانات، جا و نیروی انسانی است. نیروی انسانی شامل مددکار و نیروی مراقب است.

در کارگاه توا‌نبخشی روی یکی از میزها پر است از پرنده‌های سفالی کوچک. زن‌ها دور میز نشسته‌اند و هر کدام کاری انجام می‌دهند. چند نفر گِل ورز می‌دهند و بقیه روی سفال سمباده می‌کشند. سحر دختر جوانیست، لاغراندام و کوتاه‌قد. دندان‌های سیاه شده و افتاده‌اش که ثمره سیگار است هم چیزی از زیبایی‌اش کم نکرده، موهای طلایی‌اش را زیر شال زرد رنگش پنهان کرده و یک گوشه از میز مشغول ورز دادن گِل است.

«‌29 سالمه و از 20 سالگی اینجام. بابا و مامانم از هم جدا شدن. حواسشون نبود که من مریضم. شبا همه‌اش غصه می‌خورم. میشه وقتی رفتی تو حیاط به سیف‌اله بگی دلم براش تنگ شده؟ سیف‌اله الان تو حیاطه، یه پیرهن آبی تنشه، داره فوتبال بازی می‌کنه. بهش بگو سحر گفت شبا از دلتنگیت همه‌اش گریه می‌کنم. بگو سحر گفت خیلی دوس دارم به هم برسیم.»

فرید می‌گوید: «ما اینجا 17 رشته ورزشی را با بچه‌ها کار می‌کنیم و از این 17 رشته 7 رشته مسابقه‌ای داریم. مثل طناب‌کشی، دارت، شطرنج، دوی سرعت و...  هم مردان هم زنان. هر ساله در فستیوال‌هایی که بین مراکز اعصاب و روان برگزار می‌شود شرکت می‌کنیم. در خیلی از مسابقات هم مقام داریم. الان سیف‌اله 7 سال که قهرمان فوتبال دستی است. هر روز نرمش صبحگاهی و پیاده‌روی داریم. ورزش کردن از نظر کنترل هیجان و کاهش افسردگی به این بیماران کمک می‌کند. چون باعث می‌شود بچه‌ها در کار گروهی شرکت کنند و این در جمع بودن به آن‌ها خیلی کمک می‌کند. برای مسابقات اول مهر و دهه فجر لحظه‌شماری می‌کنند و این موجب انگیزه می‌شود که هر روز از تخت‌هایشان بیایند بیرون و دچار پیری زودرس نشوند.»

روایت دلدادگی سحر و سیف‌اله را همه می‌دانند. این دو از بیماران بهبودیافته این مجموعه‌اند و این اولین بار نیست که دو نفر از بیماران این سرا بخواهند با هم زندگی کنند. سال‌ها پیش هم این اتفاق افتاد و با کمک یکی از خیرین خانه‌ای فراهم شد تا یک زوج زیر یک سقف با هم زندگی کنند.

روبه‌روی زمین فوتبال محل نگهداری زنان است. سالن زنان با یک در بزرگ از حیاط جدا شده. آن سوی در هم حیاطی است و باغچه‌ای. جوان‌ترها زیر سایه درختان نشسته‌اند. مسن‌ها هم در اتاق‌ها و روی تخت‌ها خوابند. یکی از آن‌هایی که خواب است پروین، دختر شایسته سال‌های دور کشور است. پروین 81 سال سن دارد و از بیماری اسکیزوفرنی رنج می‌برد، اما هنوز لبخند که می‌زند، بیماری‌اش در زیبایی چهره‌اش محو می‌شود.

همه اتاق‌های بخش زنانه برای خواب نیست. در یکی از اتاق‌ها دارهای فرش‌بافی به پا شده و دستان 9 زن هنرمندانه پودها را بر تن تارها گره می‌زنند و نقش‌های حرفه‌ای می‌آفرینند. آموزش زنان فرش‌باف از گره زدن و پودکشی شروع شده و حالا نقشه‌های کامپیوتری می‌خوانند و هنرشان را روی فرش نمایان می‌کنند. این هم قسمتی از فعالیت‌های توانبخشی و البته اشتغال برای زنان است.

مریم روستایی

ارسال نظر

advertise advertise advertise advertise advertise advertise advertise
02188004648 , 02188004647 تهران خیابان بیست و هفتم کردستان خیابان اول خیابان بیست و هشتم پلاک 20 تهران خیابان نامجو نبش کوچه محلوجیان پلاک 2 واحد 3